تبليغاتX
مثبت و منفی

مثبت و منفی

یه روز مثبتم یه روز منفی،خدا خیر بده

دل

باز دستان ترانه

          می خورد بر گوش ناله

                      ناله اش از سوی دل بود

                                      آن صدای عاشقانه

هرچه در خویش دلش بود

                     از ندای جاودانه

                              ریخت بر دوش زمانه

در میان کوشش عشق

            در دلش طوفان غم بود

                         باد و بوران دلش بود

                                     این صلای صادقانه

از همه سنگینی بار

             بر سر و  دوش زمانش

                     ناله ای سر داد این وش

                                       کرد غمگین اهل خانه

پرس و جو کردند ایشان

               چون تویی همچین هراسان

                            اشک در چشمان خیسش

                                             گقت تا خیزد فغانه

در دلم آتش بسوزد

         چشم من بر در بدوزد

                     تا نیاید آن بهانه

تا نگیرم دست او من

           آتشم در دل که باشد

                       می کشد هر دو زبانه

عاشقان دستم بگیرید

            می رود از دست دامن

                        تا که گردد سوز عاشق

                                      بر زبانم شاعرانه

                           


ناصر       1388/02/06


و اما دیکلمه امروز از پرویز پرستویی رو می تونین در ادامه مطلب ببنین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:3  توسط خنثی  | 

ام اس

آقای اهری و دوستانشان زحمت کشیدن و یک وبلاگی در مورد بیماری ام-اس راه اندازی کردن که واسه دیدنش می تونین اینجا کلیک کنین.



ms-links
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 7:57  توسط خنثی 

چطوریه؟    این کارا چطوریه؟    می دونی؟

می دونی چند تا زندگی سر این مسئله به باد رفته؟   اصلا...اصلا فیلم بر باد رغته رو دیدی؟

چند تا فیلم تا حالا راجبش دیدی؟   خیلین...خیلی...اما خیالی...

فلانی...فلانی اگه راستشو می دونی به مام بگو...

ولی می گن هیچکی نمیدونه!!!

آخرش...آخرش همه بازندن... یعنی منم می بازم؟!!!  چی بگم... ولی نمی بازما...اما...اما چطوری؟

اما با اینکه همه توش می بازن می گن مقدسه...می گن...میگن همه تو کفشن...!!

بابا تو که می دونی...می دونی می خوای ببازی آخه چرا...؟؟

میگن...می گن یه دنیای دیگه ای داره...

می گن آدم همه چی رو باهاش قشنگ می بینه...

یعنی...یعنی با چشای قشنگش نیگاه می کنه!!!

اگه راه و رسمشو بلدی به مام بگو...خوشحالمون می کنی...

آه...آه از این عشق......



اما نوبت دیکلمه امروز از پرویز پرستویی هستش،واسه خوندنش و شنیدنش به ادامه مطلب سر بزنید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 1:16  توسط خنثی  | 

نامه چارلی چاپلین به دخترش

دخترم جرالدين، از تو دورم. ولي يك لحظه، تصوير تو از جلوي ديدگانم دور نمي شود تو كجايي؟

در پاريس، روي صحنه تئاطر پر شكوه "شانزليزه" ...؟

اين را مي دانم و چنان است گويي در اين سكوت شبانگاهي، آهنگ قدمهايت را مي شنوم. شنيدم، نقش تو در اين نمايش پرشكوه، نقش دختر زيباي حاكمي است كه اسير خان تاتار شده است.

جرالدين، در نقش ستاره باش و بدرخش، اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي كه برايت فرستادند، به تو فرصت هشياري داد، بنشين و نامه ام را بخوان.

من، پدر تو هستم. امروز نوبت توست كه صداي كف زدن هاي تماشاگران، گاهي تو را به آسمان ها ببرد. به آسمان ها برو، ولي گاهي هم به روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن؛ زندگي آنهايي كه با شكم گرسنه و در حالي كه پاهايشان از بينوايي مي لرزد، هنرنمايي مي كنند. من خود يكي از آنها بودم.

جرالدين، دخترم، تو مرا درست نمي شناسي، در آن شبهاي بس دور، با تو قصه ها گفتم؛ آن هم داستان شنيدني است. داستان آن دلقك گرسنه كه در پست ترين صحنه هاي لندن، آواز مي خواند و صدقه مي گرفت، داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام. من درد نابه ساماني را كشيده ام و از اينها بالاتر من، رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند و سكه ي صدقه آن رهگذر، غرورش را خورد نمي كند. با اين همه، زنده ام و از زنده گان، پيش از آنكه بميرند، حرفي نبايد زد. به دنبال نام تو، نام من است: "چاپلين"

جرالدين، دخترم دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني، دنياي هنرپيشگي و موسيقي است. نيمه شب، آن هنگام كه از سالن پر شكوه "شانزليزه" بيرون مي آيي، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن. از آن راننده تاكسي كه تو را به منزل مي رساند، احوال پرسي كن. حال زنش را بپرس و اگر باردار بود و پولي براي خريدن لباس بچه نداشت، مبلغي پنهاني در جيبش بگذار. بنماينده خود در پاريس دستور داده ام، فقط وجه اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا بپردازد اما براي خرج هاي ديگرت بايد صورت حساب آنرا بفرستي.

دخترم، جرالدين، گاه و بي گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه كن. زنان بيوه و كودكام يتيم را بشناس، و دست كم، روزي يك بار بگو :" من هم از آنها هستم" تو واقعا يكي از آنها هستي، نه بيشتر.

هنر قبل از آنكه دو بال به انسان بدهد، اغلب دو پاي او را مي شكند. وقتي به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني، همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسي خود را به حومه ي شهر برسان من آنجا را به خوبي مي شناسم آنجا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد كه قرن ها پيش، زيبا تر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايي مي كنند اما در آنجا از نور خيره كننده تئاتر" شانزليزه" خبري نيست.

دخترم، جرالدين، چكي سفيد امضا برايت فرستادم كه هر چه قدر دلت مي خواهد، بگيري و خرج كني. ولي هر وقت خواستي دو فرانك خرج كني، با خود بگو: سومين فرانك از آن من نيست. اين مال يك مال فقير و گمنام است كه امشب به يك فرانك احتياج دارد جستجو لازم نيست. اين نيازمندان گمنان را اگر بخواهي، همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سكه براي تو حرف مي زنم براي آن است كه از نيروي فريب و افسون پول، اين فرزند بي جان شيطان، خوب آگاهند. من زماني دراز در سيرك زيسته و هميشه و هر لحظه براي بند بازان روي ريسماني نازك و لرزنده، نگران بودم اما دخترم، اين حقيقت را بگويم كه مردم بر روي زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار، سقوط مي كنند.

دخترم، جرالدين، شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد و آن شب است كه اين الماس، آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است روزي كه چهره ي زيبايي يك اشراف زاده ي بي بند و بار، تو را بفريبد آن روز است كه بند بازي ناشي خواهي بود. هميشه بند بازان ناشي، سقوط مي كنند. از اين رو، دل به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان، آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه مي درخشد، اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي، با او يكدل باش و به راستي او را دوست بدار به مادرت گفته ام كه در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد. او از من بهتر معني عشق را مي داند. او براي تعريف" عشق" كه معني آن" يكدلي" است ، شايسته تر از من است. دخترم، هيچكس و هيچ چيز ديگر در جهان، نمي توان يافت كه شايسته آن باشد دختري ناخن پاي خود را براي آن عريان كند.

برهنگي، بيماري عصر ماست: به گمان من، تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كرده است.

حرف بسيار براي تو دارم، ولي به وقت ديگر مي گذارم و با اين آخرين پيام نامه را پايان مي بخشم: انسان باش، پاكدل و يكدل؛ زيرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بي عاطفه بودن است.


و اما دیکلمه امروز باز از پرویز پرستویی هست که می تونید برای دیدنش به ادلمه مطلب رجوع کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 1:50  توسط خنثی  | 

سیزده های در به در

نمی دونم عیبش چیه،نمی دونم

تو می دونی؟

نمی دونم اسمش چیه،نمی دونم

تو می دونی؟

امروز سیزده های همه در به در بود،هر کس به حال خودش و اطرافیانش خوش بود...،می گفت،می خندید،می شنید و گاه می رقصید،اما همیشه...

همیشه اون گوشه،گوشه گوشه ها یکی هست که تنهایی خوشه،شاد شاد،راه می ره،به شادی مردم نیگاه می کنه،وامیسه،می خنده و دوباره آوازخون راه میفته...

نمی دونم...

نمی دونم این خوشی بهتره یا اون...

اون شادتره یا این یا...

توچی؟ می دونی؟


برای دیدن  و دانلود دیکلمه امروز که باز از پرویز پرستویی هست به ادامه مطلب رجوع کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:14  توسط خنثی  | 

دار

جاتون خالی بعد از عید با بچه ها رفتیم یه دور مسافرت،یه سریم به سرعین زدیم...

جدا از اینکه ما هر جا بریم معمولا برف و باد و بوران و ... را با خودمون مسافر می کنیم(که اون شبم اونجا برف بارید)شب رفتیم استخر،برگشتنی بچه ها گفتن بیاین یه سریم به مغازه(به عرف مردم)تاناکورا بزنیم،منم بر خلاف میل باطنیم باهاشون همرا شدم(چرا که اینجور جاها و لباس ها رو ناقل بیماری های خاص می دونم)همینجوری داشتیم می گشتیم و جنسای داخل مغازه رو دید می زدیم یهو چشم به منظره ای افتاد که موهای تنم سیخ شد،لباسی که معمولا توی فیلم ها تن کسایی هستش که یا قاتلن و یا آخر فیلم مرده،با اینکه می دونستم  توش خالیه ولی کمتر از شعاع یک متر نمی تونستم بهش نزدیک بشم،عکسو خودتون ببینین و قضاوت کنین...

دار


و اما نوبتیم که باشه نوبت دیکلمه امروز از زنده یاد خسرو شکیبایی به ایم پای آب هستش...

برای دانلودش اینجا کلیک کنید.

 

صدای آب می آید

        مگر در نهر تنهایی چه می شویند

                          لباس لحظه ها پاک است

میان آفتاب هشتم دی ماه

                               طنین برف

                                    نخل های تماشا

                                                  چکه های وقت

طراوت روی آجرهاست

             روی استخوان روز

                       چه می خواهند

بخار فصل،گرد واژه های ماست

                     دهان گلخانه فکر است

سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند

                        تو را در دره های دور مرغانی به هم تبریک می گویند

                                                           چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست؟

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز

                                   برق آب های شط دیروز است

                                           چرا مردم نمی دانند که در گل های ناممکن هوا سرد است؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 1:4  توسط خنثی  | 

خونه تکونی و عید و آتیش

اول از همه عیدتون مبارک،صد سال به این سال ها(نمیدونم این سال ها یا او سال ها)!

نوروزتان پیروز

امیدوارم دیگه امسال به همه آرزوهاتون برسین،ما که زیاد نرسیدیم

سال ۸۷ سال زیاد خوبی واسه من نبود،نه به اون چیزایی که فکرشو می کردم رسیدم و نه فکر می کنم که اصلاحاتی توم صورت گرفته باشه،تنها چیزی که ازش به یادگار دارم همین شروع دوباره وبلاگ نویسی و چند تا خرده ریز دیگس که زیاد قابل ذکر نیست.(حتی کم)

یادم می مونه که پرنده ای که رو نرده ایوون نشسته بود رو فراری دادم

یادم باشه که امسالم واسه پیرزن همسایه کاری نکردم و اونم از دنیا رفت

یادم باشه امسال حس کردم روح پدرم ازم راضی نیست و ...

و یادم باشه که ببخشم و فراموش کنم

اون روز (چهارشنبه سوری) فکر می کردم با خودم که این همه آدم به رسم زمونه از رو آتیش می پرن،یه هویی تو فکر فرو رفتم،با خودم گفتم چه خوبه که ما آدما یه آتیشیم تو خودمون روشن کنیم تا ببینیم توی سالی که گذشت چه کارایی کردیم و چه کارایی نکردیم،چقدر از خودمون راضی بودیم و چقدر دیگران از ما راضی بودند،اگه تونستیم از رو این آتیش بپریم که برنده ماییم و بازنده روزگار،اما اگه نتونستیم توی ایت آتیش باید بسوزیم.


از امروز می خوام توی هر پست یه دیکلمه ای بزارم از پرویز پرستویی،زنده یاد خسرو شکیبایی و ...؛البته همراه با متن،واسه دل اقاقیا


دیکلمه امروز مال پرویز پرستویی با اسم رسم زمونه

واسه دانلودش اینجا کلیک کنید

 

عجب رسمیه رسم زمونه

                قصه برگ و باد خزونه

                         میرن آدما،از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه...

کجاست اون کوچه

              چی شد اون خونه

                         آدماش کجان  خدا می دونه...

بوته یاس باباجون هنوز

              گوشه باغچه توی گلدونه

                       عطرش پیچیده تو هفت تا خونه

                                 خودش کجاست خدا می دونه...

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز

              گوشه تاخه توی ایوونه

                       خودش کجاست خدا می دونه...

پرسید زیر لب یکی با حسرت

              از ماها بعدا چه یادگاری می خواد بمونه

                         خدا می دونه...

                                  می رن آدما،از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:30  توسط خنثی  | 


mermaid tickets ticket broker